امروز تصمیم گرفتم برایت از بهترین لحظه ها بگویم...
از لحظه هایی حرف میزنم که لایه های خیال تا واقعیت،
به اندازه ی یک پلک زدن هم نمی باشد...
میدانی در خیال من دستانمان باهم آشناست...
چون قلبم آشنایی دستانت را حس نموده است...
گرمای دستانی در آستانه شکفتن...
می نویسم وبه آن عمل خواهم کرد؛
پس باور کن از حقیقتی که در پشت نگاهت،
با هزاران دلیل پنهان آشکار است...
و محبت و عشقت را می فهمم....
درک میکنم که چه میگویی...
در زمزمه هایی که هرگز شنیده نمی شوند!!!
امروز ابری آسمان را فرا میگیرد...
و فردا آشوب ابرها برایمان خواهد بارید!!!!
هر روز می آید و می رود ؛
وشاید دیگر آفتاب از سمت افق طلوع نکند....
و یا ما طلوعش را نبینیم!!!!
امروز هم به شب خواهد نشست.اما فردا...
فردایی که ما انتظارش را می کشیم چگونه است؟؟؟
امروز و فردا هر کدام از پس هم خواهند گذشت...
گرچه خواب آلود و کسل کننده اند
اما بالاخره می گذرند آنهم به سختی و مشقت...
ومن از رفتن امروزها بدنبال فردایی آشنا میگردم...
